axolot

وبلاگ ادبي

درباره من
ترانه/طنز /اجتماعی /گناوه /شعر/ اميرسرداري / عنوان اين صفحه از داستان كوتاهي پيرامون پوچي و روزمرگي سرشار زندگي اثر *بورخس* گرفته شده است.*اكسولوتل* نام دوزیستي است که به ماهی راه‌روندهٔ مکزیکی نیز معروف است.عجیب ترین ماهی دنیا که دست و پا دارد و میخندد! توليد مثل دوزيستان معمولابا تولید تخم و تبدیل تخم به لارو و بعد بالغ شدن همراه است در حالی که*اکسولوتل*در تمامی عمرش لارو باقی می ماند!و اگر رشد کند"بالغ"نمی شود.هیچ ماهی دیگری نباید در آکواریوم باشد چون از طرف اکسولوتل مورد"حمله"قرار گرفته، خورده یا زخمی می شود، همچنین اگر تعداد زیادی اکسولوتل در تانک باشد حتماًباهم"درگير"ميشوند."اکسولوتل" در ترمیم اعضاء بدنش در بین جانوران معروف است،ودر صورت قطع شدن عضوي دوباره آنرا اضافه ميکنند. دم، پوست و حتي"قلب جگر و کلیه" قابل ترمیم یا اضافه شدن است.همچنین بین" 10 تا 15"سال عمر کنند!.
و
**گاهي حس ميكنم كه ما گاهي يك اكسولوت ايم درون يك{آكواريوم تنگ}**
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان
تازه ترین مطالب
لینکدونی
پیوندها
طراح قالب
امکانات
گاو خشمگين  
نويسنده : ابراهيم رها

اين صفحه به ميانه راه رسيده. نظرتان را درباره‌اش تا الان بگوييد. مي‌دانم كه فاصله زيادي با طنزهاي صريح و هميشگي‌ام دارد. مي‌دانم كه محدوديت‌هاي ناگزير، متن را از آن چيزي كه شما (و من) مي‌خواهيد و مي‌خواهيم دور كرده، اما شما به چيزهايي كه من مي‌دانم كار نداشته باشيد. نظرتان را خوب و بد بگوييد. با نامه يا اي‌ميل يا... هر جور كه صلاح مي‌دانيد. فقط لال‌موني نگيريد و حرف بزنيد. حالا حرف «ز».

زبانش به تته پته افتاد

طنز مي‌نوشت. حرف زيادي مي‌زد. هي هخامنشيان مي‌گفت. هي... دوستان زحمت كشيدند گفتند هي بچه، آدم باش... از توضيح اضافه بگذريم. ضرب‌المثل را بچسب!

زبانم مو درآورد

يك روز چند تا از ريش‌سفيدهاي روستايي در لوكزامبورگ يا مونته‌نگروي سفلي رفتند پيش كدخداي ده، گفتند نكن اين كارها رو، ده رو به... (مثلاً گند) كشيدي. كدخدا گوش نكرد. يك روز ديگر همان چند ريش‌سفيد كه ساكن روستايي در ... بودند، رفتند پيش كدخدا گفتند آخه تو چرا فكر مي‌كني از وقتي كدخدا شدي آب‌ها قراره سربالا برن، شلوار رو قراره از پاچه‌هاش بپوشن؟ نكن اين كارها رو. كدخدا گوش نكرد. باز روزهاي ديگه‌اي اومد و ريش‌سفيدها و كدخدا و حرف و حديث كه مثلاً عزيز من، گفتي روزهاي برفي همه جاي روستا فقط بايد دو ساعت كار كنن. ساعت 10 تا 12. اون هم كه يا صبحانه است يا ناهار. گفتي روزهاي ابري ساعات كاري بايد يك ساعت و بيست دقيقه باشه. شش صبح تا هفت و بيست. گفتي وقتي بارون مياد ساعت كاري... نكن ديگه. كدخدا گوش نكرد. اونها هم گفتن ما زبونمون مو درآورد از بس حرف زديم. بي‌خيال شدن، خلاص.

زاغ سياهشو چوب زدن

يعني اين‌كه... حالا فعلاً ضرب‌المثل را بي‌خيال. يادتون نره نظرتون رو بگين. باشه؟ اما ضرب‌المثل. حالا چه گيري دادين‌ها، ول كنين اين يكي رو.

زدي ضربتي، ضربتي نوش كن

مخ دوست دوستت رو زدي (شما پسري، دوستت هم طبعاً پسر است. دوست او هم پسر است. قبول نداري؟ به جهنم!) و با اون دوست شدي. خب پس‌فردا هم جمعي پا مي‌شين با هم مي‌رين بيرون،‌ تو هم يك رفيقي داري، ماه، گل، عالي، دبش، توپ، حرف نداره، يه تيكه جواهر، اوووف، آخرش،... طرف هم مياد با اين دوست تو درباره كتب درسي، فلسفه(!)، هوش مصنوعي،‌ ديالكتيك، آيس‌پك، پاستاپز دلونگي، دنياي مجازي، اسپرسو، هاوارد هاكز و... حرف مي‌زنه و مي‌گه ما با هم و در كنار هم مي‌تونيم دوستان خوبي در افق آينده باشيم. بعد اين رفيق تو هم رفاقت آينده‌شو با اين پسره بهتر مي‌بينه و... زدي ضربتي، ضربتي نوش كن!

ز تعارف كم كن و بر مبلغ افزا

هي درست مي‌كنم، ارزون مي‌كنم، صاحبخونه مي‌كنم، مفت مي‌شه. نفتي مي‌كنم، ال مي‌كنم،‌بل مي‌كنم، جيمبل مي‌كنم... خب بكن: كو پس؟ حرف كه باد هواست (مي‌دونم خيلي چيزها باد هواست، من فقط حرف رو گفتم)، پس عمل كو؟ نه ديگه، شلوغش نكن، ز تعارف كم كن و بر مبلغ افزا.

زمستان رفت و روسياهي به زغال ماند

يعني هر دوره‌اي (اين دوره‌ها زمان مشخصي ندارد، مي‌تواند چهارساله، پنج‌ساله، چهار ساله، هفت ساله، چهار ساله، سيزده ساله، چهار ساله، شش ماهه و... باشد.) بالاخره تمام مي‌شود و پس از آن دوره كه عرض كردم زمان معيني ندارد (چهار، پنج، شش، چهار، هفت، نه، يازده، چهار و...) مردم درباره تو قضاوت خواهند كرد و خيلي حرف‌ها خواهند زد كه يكي از آنها مي‌تواند همين ضرب‌المثل باشه.

زيرآب كسي را زدن

اتفاقاً برعكس آن‌چه ذهن مسئله‌دار شما تصور كرده، اين ضرب‌المثل اصلاً هم معناي بي‌ادبي ندارد. معنايش اين است كه شما از كسي پيش كس ديگري بد بگوييد و بگوييد اين پسره لاته، آدم نيست، هزار تا دوست داره، مزخرفه، اخلاقش سگه، آداب معاشرت بلد نيست، سريع دوست‌هاشو ول مي‌كنه و... و به اين طريق زيرآب او را بزنيد و از چشم كسي بيندازيدش.

زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز

اين كار رو نكنيم چي‌كار كنيم؟ نه، شما بگو. اگه تغييري در كار نيست، اگه همينه كه هست، اگه بدتر مي‌شه كه بهتر نمي‌شه، خب پس تو بايد با زمانه بسازي ديگه. كار ديگه‌اي از دستت برمي‌آد؟

زير پاي كسي نشستن

ميزان توضيح اين‌جور ضرب‌المثل‌ها، در اين شماره زياد شد. ديگر چوب‌خطمان پر است. شما تصور كنيد يك كسي (يك آقاي چهل و هفت ساله‌اي) نشسته آن بالاي پله‌ها. شما (كه يك مرد گنده هستيد) مي‌رويد يك پله پايين‌تر مي‌نشينيد. توضيح بيشتر هم ندارد. كوهستان بروكبك چيه، ول‌كن بابا!

زن راضي، مرد راضي، گور پدر قاضي

يعني يك مردي تمايل دارد با يك خانمي كه او هم تمايل دارد، مي‌خواهند درباره مسئله خمرهاي سرخ يا جدايي‌طلبان باسك، شب تا صبح با هم گفت‌وگو كنند. خب بگذار گفت‌وگو كنند. ديگر بحث و حرف و حديث ندارد. اين ضرب‌المثل هم همين معنا را دارد و احتمالاً براي ترويج امر گفت‌وگو ابداع شده است.

زبان در دهان پاسبان سر است

يعني كارهايي را بكن كه من نمي‌كنم. يعني به بعضي تذكرات گوش‌كن خره. قبول نداري؟ اين دفعه واقعاً به جهنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 16:0  توسط امیر سرداری  |